آپ امروزم را با متنی از دکتر شریعتی شروع می کنم
تو ميدانی و همه می دانند که زندگی از تحميل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق
اميدي در نگاه من ، از بر انگيختن موج شعفي در دل من عاجز است .
تو ميداني وهمه مي دانند كه شكنجه ديدن بخاطر تو ، زنداني كشيدن بخاطر تو و رنج
بردن بپاي تو تنها لذت بزرگ من است.
از شادي تست كه برق اميد در چشمان خسته ام مي درخشد. و از خوشبختي تست كه
هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس مي كنم.
نمي توانم خوب حرف بزنم، نيروي شگفتي را كه در زير اين كلمات ساده و جمله هاي
ضعيف و افتاده پنهان كرده ام،درياب ! درياب !
من ترا دوست دارم ، همه زندگيم و همه روزها وشبهاي زندگيم،هر لحظه زندگيم بر
اين دوستي شهادت مي دهند، شاهد بوده اند وشاهد هستند،
آزادي تو مذهب من است،
خوشبختي تو عشق من است،
آينده تو تنها آرزوي من است
اما خودم که از دیروز مرا در برزخی فکنده اند
خوب به خاطر دارم روزی را که امیر درآغوشم جان سپرد
چگونه شبانه از دیوارهای ... بالا رفتیم و آنها ... را کشتیم
همان روز .
همان روز که شهر بوی مرگ می داد
وصدای قهقهه سلطان مرگ در شهر پیچیده بود
و من به یادت بودم و
در خلیج ... جهنمی به پا بود و من زنده از آن جهنم بیرون آمدم
در فلان جا :
وقتی پنجه ام را در دهان نگهبان گذاشتم و می خواستم سرش را ببرم
متوجه عکسی در مشتش شدم . عکس کودکی حدود دو ساله و من او را نکشتم
خلع سلاحش کردم واو به پایم افتاده بود و التماس می کرد نکشم
و من هم نکشتم نه بخاطر التماسش به خاطر آن کودکی که عکسش را در دست داشت
در سو... در میان جنگل های نخل مانند وحشی
در اردوگاه مافیا حمام خون راه انداختیم به خاطر اینکه
قرار گاه مرکزی مافیائی بود که بزرگترین محموله های مخدر را جا بجا می کردند
ایستگاه ز... مرکز جاسوسی فلان ها همه را از دم گلوله گذراندیم
شروع کردیم به کار گذاری بمب های زمانی برای انهدام کامل تجهیزات
در سایت مرکزی شش دختر جوان که نمی دانم به چه زبانی سخن می گفتند
ولی می فهمیدم التماس میکنند که نکشیمشان .
آنها التماس کردند که هر فلان کار س..ک...... را با آنها انجام دهیم
اما نکشیمشان
ما آنها را نکشتیم حتی تعرض هم نکردیم خوب می دانستیم که در صورت آزاد کردن آنها
ما تا 24 ساعت لو می رفتیم و ازآن کشور نمی توانستیم خارج شویم
پس دستانشان را بستیم و قرار شد با خودمان تا نزدیک مرز ببریم
و آنجا رهایشان کنیم تا نتوانند ما را لو بدهند .
تا لب مرز بردیم ، هلی کوپتر تام هاوک فرود آمد وتا ما را ببرد .
آنها را آزاد کردیم وگذاشتیم که بروند
ومی دویدند
و از ما دور می شدند
که گیلبرت دوست انگلیسی مان از پشت آنها را به رگبار بست و همه شان را کشت
تنها به این دلیل که دستور از بالا این بود
و من داخل هلیکوپتر با گیلبرت درگیر شدم و می خواستم بکشمش که فرمانده مان جلوی ما
را گرفت
خاطرات زیادی دارم که هرگز فراموش نمی کنم
اما نمی دانم کارم درست بود یا نه ؟
من خیلی ها را کشته ام
اما کسی را بی گناه نکشته ام
من کسی را به دلایل شخصی نکشته ام
من کسی را به خاطر پول نکشته ام
من کسی را بیهوده نکشته ام
هرکس کشته شده گناه کار بود یا داشت انسانها را نابود می کرد
من همیشه اجرای حکم کرده ام
اجرای احکام بین الملل از طرف سازمانی که برای بشریت خدمت می کند
برای رهائی و امنیت انسانها از دست شر اشرار
برای راحت زیستن زنان و کودکان بیگناه
برای آنکه هیچ کس به خود اجازه تعرض به حقوق مسلم دیگران را ندهد
پدرانمان هشت سال در برابر جهان جنگیدند ایستادگی کردند
با نیروی ایمان در برابر دشمن تا خرخره مسلح مقاومت کردند
و اجازه ندادند خاک و مردممان به دست اجنبیان بیافتد
آیا اشتباه کردند؟
من ؟
امروز اشتباه میکنم ؟
راهی که می روم اشتباه است ؟
که می خواهم مقابل باند عظیم قاچاق اسلحه را بگیریم
تا مردم بی گناه به خاطر سود جوئی بسیاری از تبهکاران بین المللی قربانی نشوند
کسی هست که دیروز بر سرم فریاد کشید و مرا مزدور خطاب کرد
به من گفت آدم کش
به من گفت قاتل
تمام باورهایم را زیر سوال برد
من در ایمانم راسخم
اما : خوابم را از من گرفته
خدای من :
می دانی که اگر بر روی کسی سلاحی می کشم فقط به خاطر تو و رضای توست .