تبليغاتX
سفر عشق

سفر عشق

جگر شیر نداری سفر عشق مرو

عزیز من!

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.

من خوب آگاهم که زندگی، یکسر، صحنه ی بازی ست;

من خوب می دانم.

اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.

مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!

به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.

به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.

به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.

به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.

و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه یی را باز نمی گرداند.

تو امروز بر فرازی ایستاده یی که هزار راه را می توانی دید;

و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.

در آن لحظه یی که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،

در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،

در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،

در آن لحظه یی که تو از فراز، پا در راهی می گذاری

که آن سوی آن، اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست،

در تمام لحظه هایی که تو می دانی، می شناسی و خواهی شناخت،

به یاد داشته باش

که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.

به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان.

بیدار شو!

بیدار شو و سلام ساده ی مرا بی جواب مگذار!

من لبریز از گفتنم نه نوشتن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 19:0  توسط سید سعید   | 

من آرامم ...... امروز آرام شده ام و آن چموش در سینه را آرامتر کرده ام

 

تصمیماتی گرفته ام که حتی اندیشیدن به آنها آرامم می کند

 

وبه نتیجه هائی رسیده ام

 

خداوندا :  رحیما : پروردگارا : اگر در بجای آوردن رسالتم اشتباهی کرده ام مرا ببخش

 

می خواهم آرام و بدون جنجال زندگی خود و ترانه را ادامه دهم، ........ بسازم

 

یارب : یاریم کن

  

واما خواهرم :یلدا

 

تو خود طوفانیم کرده بودی و شگفتا که خودت آرامم کردی

 

برادرانه ام باتو و خواهم بود

 

برایم عزیزی چون برای عزیز ترین کس ام ـ ترانه ـ عزیز هستی

 

 این سه سطر را هم برای یلدا ، خواهرم هدیه می کنم

باغ اگر سبز تر از سبز آمد 

برکت آب زلالیست که از چشم ترت می بارد

بی گمان ماه کف دست ترا می بوسد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 12:58  توسط سید سعید   | 

من که هستم ؟

آپ امروزم را با متنی از دکتر شریعتی شروع می کنم

 

تو ميدانی و همه می دانند که زندگی از تحميل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق

 

اميدي در نگاه من ، از بر انگيختن موج شعفي در دل من عاجز است .

 

تو ميداني وهمه مي دانند كه شكنجه ديدن بخاطر تو ، زنداني كشيدن بخاطر تو و رنج

 

بردن بپاي تو تنها لذت بزرگ من است.

 

از شادي تست كه برق اميد در چشمان خسته ام مي درخشد. و از خوشبختي تست كه

 

هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس مي كنم.

 

نمي توانم خوب حرف بزنم، نيروي شگفتي را كه در زير اين كلمات ساده و جمله هاي

 

ضعيف و افتاده پنهان كرده ام،درياب ! درياب !

 

من ترا دوست دارم ، همه زندگيم و همه روزها وشبهاي زندگيم،‌هر لحظه زندگيم بر

 

اين دوستي شهادت مي دهند، شاهد بوده اند وشاهد هستند،‌

 

آزادي تو مذهب من است،

 

خوشبختي تو عشق من است،

 

آينده تو تنها آرزوي من است

 

اما خودم که از دیروز مرا در برزخی فکنده اند

 

خوب به خاطر دارم  روزی را که امیر درآغوشم جان سپرد

 

چگونه شبانه از دیوارهای ... بالا رفتیم و آنها ... را کشتیم

 

همان روز .

 

همان روز که شهر بوی مرگ می داد

 

وصدای قهقهه سلطان مرگ در شهر پیچیده بود

 

و من به یادت بودم و

 

در خلیج ...  جهنمی به پا بود و من زنده از آن جهنم بیرون آمدم

 

در فلان جا : 

 

وقتی پنجه ام را در دهان نگهبان گذاشتم و می خواستم سرش را ببرم

 

متوجه عکسی در مشتش شدم . عکس  کودکی حدود  دو ساله و من او را نکشتم

 

خلع سلاحش کردم واو به پایم افتاده بود و التماس می کرد       نکشم

 

و من هم نکشتم نه بخاطر التماسش به خاطر آن کودکی که عکسش را در دست داشت

 

در سو...  در میان جنگل های نخل مانند وحشی

 

در اردوگاه مافیا حمام خون راه انداختیم به خاطر اینکه

 

قرار گاه مرکزی مافیائی بود که بزرگترین محموله های مخدر را جا بجا می کردند

 

ایستگاه ز... مرکز جاسوسی فلان ها همه را از دم گلوله گذراندیم 

 

 شروع کردیم به کار گذاری بمب های زمانی برای انهدام کامل تجهیزات 

 

 در سایت مرکزی شش دختر جوان که نمی دانم به چه زبانی سخن می گفتند

 

ولی می فهمیدم التماس میکنند که نکشیمشان .

 

آنها التماس کردند که هر فلان کار     س..ک...... را با آنها انجام دهیم

 

 اما نکشیمشان

 

ما آنها را نکشتیم  حتی تعرض هم نکردیم  خوب می دانستیم که در صورت آزاد کردن آنها

 

 ما تا 24 ساعت لو می رفتیم و ازآن کشور نمی توانستیم خارج شویم 

 

پس دستانشان را بستیم و قرار شد با خودمان تا نزدیک مرز ببریم

 

و آنجا رهایشان کنیم تا نتوانند ما را لو بدهند .

 

تا لب مرز بردیم ،  هلی کوپتر تام هاوک  فرود آمد وتا ما را ببرد .

 

آنها را آزاد کردیم  وگذاشتیم که بروند

 

ومی دویدند

 

و از ما دور می شدند

 

که  گیلبرت دوست انگلیسی مان از پشت آنها را به رگبار بست و همه شان را کشت

 

تنها به این دلیل که دستور از بالا این بود

 

و من داخل هلیکوپتر با گیلبرت درگیر شدم و می خواستم بکشمش که فرمانده مان جلوی ما

 

را گرفت

  

خاطرات زیادی دارم که  هرگز فراموش نمی کنم

 

اما نمی دانم کارم درست بود یا نه ؟

 

من خیلی ها را کشته ام

 

اما کسی را بی گناه نکشته ام

 

من کسی را به دلایل شخصی نکشته ام

 

من کسی را به خاطر پول نکشته ام

 

من کسی را بیهوده نکشته ام

 

هرکس کشته شده  گناه کار بود یا داشت انسانها را نابود می کرد

 

من  همیشه اجرای حکم کرده ام

 

اجرای احکام بین الملل از طرف سازمانی که برای بشریت خدمت می کند

 

برای رهائی و امنیت انسانها از دست شر اشرار

 

برای راحت زیستن زنان و کودکان بیگناه

 

برای آنکه هیچ کس به خود اجازه تعرض به حقوق مسلم دیگران را ندهد

 

پدرانمان هشت سال در برابر جهان جنگیدند ایستادگی کردند

 

با نیروی ایمان در برابر دشمن تا خرخره مسلح مقاومت کردند

 

 و اجازه ندادند خاک و مردممان به دست اجنبیان بیافتد

 

آیا اشتباه کردند؟

 

من ؟

 

امروز اشتباه میکنم ؟

 

راهی که می روم اشتباه است ؟

 

که می خواهم مقابل باند عظیم قاچاق اسلحه را  بگیریم

 

تا مردم بی گناه به خاطر سود جوئی بسیاری از تبهکاران بین المللی  قربانی نشوند

 

کسی هست  که دیروز بر سرم فریاد کشید و مرا مزدور خطاب کرد

 

به من گفت آدم کش

 

به من گفت قاتل

 

تمام  باورهایم  را زیر سوال برد

 

من در ایمانم راسخم

 

اما :  خوابم را از من گرفته

 

خدای من  :   

می دانی که اگر بر روی کسی سلاحی می کشم فقط به خاطر تو و رضای توست .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 21:25  توسط سید سعید   | 

خاطره سفر

 

بنام نامي دلدار دشدگان

بنام دوست

سفر ؟

باشه برات سفرم رو مي نويسم

هدف از سفر : رد گيري و انهدام محموله بزرگ مهمات واسلحه كه از مبدا ... بارگيري شده بود و قرار بودر يكي ار شهرهاي عراق تخليه شود

بريفينگ عملياتي در اردن برگزار شدو طبق طرح از قبل طراحي شده وارد خاك عراق شديم

تيم ما تشكيل شده بود از4 ايراني ( من - فرزاد - فريد - ايمان )

دونفر انگليسي و سه فرانسوي كه اين 5 نفر از طرف تركيه وارد شده بودند

چندروزي كه در عراق بوديم باخبر شديم كه وارد كنندگان محموله نقشه خودشان را عوض كرده اند و به نوعي مي توان گفت بسياري از معماهای ما را به هم ريختند

براي جلوگيري ار لو رفتن عمليات و اتلاف وقت سريعا با هماهنگي ليدر فورس هر نه نفر به طرف تركيه حركت كرديم در نزديكي درياچه وان تركيه ايستگاه راه آهني بود كه براي محل بريفينگ دوم در نظر گرفته شده بود وقتي به انجا رسيديم چهار نفر از نيروهاي ستادي در آنجاحضور داشتندكه بلافاصله نقشه قبلي باطل و نقشه جديدي طراحي شد

مخبران خبر هاي دقيقي از موقعيت و وضعيت دشمن را به ما اطلاع مي دادند .

وما پيرو اخبار آنان و تائيد خبرشان از طرف نيروهاي ستادي طرحمان را كاملتر ميكرديم

روزي فرا رسيد كه مرحله اول عمليات بايد اجرا مي شد . در ميان كوههاي كم ارتفاع جيوان،  كمپ دشمن قرار داشت و محموله در آنجا استتار شده بود. من و فرزاد به محل عازم شديم در نهايت دقت و در نقطه ای از كوهها مستقر شديم كه مشرف به كمپ مي شد . البته استتار خود ما هم دستكمي از آنها نداشت و اگر لو مي رفتيم يا اشتباهي مي كرديم شايد آخرين اشتباه بود و جانمان را هم از دست مي داديم

من و فرزاد تجهيزات كامل و سبك مخابراتي براي ارتباط و دوقبضه تفنگ ام 21 مجهز به دوربين هاي حرارتي و ديد در شب دوقبضه مسلسل كوچك ام - پي - 5 واستینگر دوشی و نارنجك و ديگر مواد منفجره اي كه در هر عملياتي همراه مي باشد را داشتيم

اما كمپ دشمن . اين باند از آن باندهاي قاچاقچيان ساده اسلحه نبود چادر هائي كه زده بودند از نوع خاص بود كه تجهيزاتشان را استتار كرده بود و اطراف كمپ سه حلقه امنيتي تشكيل داده بودند . حلقه اول كه اطراف چادر ها و چادر فرماندهي بود با اسلحه هاي سبك و پيشرفته وبا افرادي كاملا ورزيده حدود 12 نفر حلقه دوم كه باحلقه اول فاصله اي حدود 20 - 25 متري داشتند با اسلحه هاي نيمه سنگين مثل توپ كاليبر - 72 و دوشكا و استينگر هاي پدستال و حلقه سوم را ديدبان ها و تك تير اندازان تشكيل مي داند كه در اولين مرحله براي ما اين اين حلقه سوم مهم بودند تا از ديدشان پنهان بمانيم

واقعا سخت است در ميان اين شرايط ديد زدن و تحت نظر گرفتن كمپ

حدود 40 ساعت من و فرزاد آنجا بوديم و از دور با دوربين موقعيت را سنجش و مطالعه مي كرديم

كه نتيجه نهائي نحوه نفوذ و شناسائي فرمانده و سركردگان آنها مشخص شد

در اين مدت مدام با ستاد در ارتباط بوديم و و با غذاي خشك و به اصطلاح بچه ها خميرفضانوردي در آنجا بوديم .

نقشه به اين شكل طراحي شد . كه افراد به سه تيم تقسيم شويم تيم يك . ابتدا سه تك تير انداز از سه زاويه مختلف شكارديدبان ها و فرمانده ارشد دشمن و از كار انداختن دو فروند هلي كوپتر دشمن و مسلسلهاي سنگين را به عهده داشت

تيم دوم وظيف گلوله باران منطقه و سد كردن معبر خروجي وراه فرار دشمن رابه عهده داشت و زنده دستگير كردن عوامل باند برايمان خيلي مهم بود

تيم سوم با دو فروند هلي كوپتر  جت رنجر وظيفه پشتيباني رابه عهده داشتند .

لحظه موعود و آغاز همان لحظه اي بود كه فرمانده ارشد دشمن حدود ساعت 7الي 8 محلي از چادرش بيرون مي آمد و در تير رس يكي از ما سه نفر تك تير انداز قرار مي گرفت

از گوشي كوچكي كه به گوش داشتيم تمام عوامل با هم و در عين حال با ستاد در ارتباط بوديم ايمان كه در ميان سنگهاي تپه مقابل كمين كرده بود اعلام كرد

مورد براوو را 30% دارم همه به حال آماده در آمديم دوباره گفت 30% 40% 60% 90% 100 % 100 % 100 % و صداي تك تيري كه از تفنگ ايمان خارج شده بود سكوت منطقه را  در هم شكست

(توضيح : شكار فرمانده اول دشمن در عمليات ها تعادل نيروهاي دشمن را به هم مي ريزد و آنها را دچار وحشت  و آشفتگی مي كند )

به دنبال آن من ديدبان اول و دوم حلقه امنيتي را مورد هدف قرار دادم و پر واضح بود كه كمپ دشمن دچار آشفتگي شديدي شده بود و بدنبال آن گلوله باران منطقه با گلوله هاي خمپاره 60 و نارنجك هاي تفنگي و موشک های ۳۵ سانتی استینگر بود

گوشه اي از جهنم داخل گودال دره بوجود آمد با هماهنگي حلقه را تنگ تر كرديم و با پشتيباني آتش جت رنجر ها در مدتي كمتر از 30 دقيقه ما و ديگر اعضاي تيم بر منتظقه حاكم بوديم با 14 نفر اسير دشمن و البته به لطف خدا بيش از 60% مهمات كه آنجا نگهداري مي شد سالم مانده بود .

همانجا مستقر شديم تا نيروهاي بين الملل رسيدند و همه را تحويل داديم

ما به لطف خدا تلفات جاني نداديم و از آنجا بدلايلي كه گفتنش را جايز نمي دانم به سوريه و از آنجا به قبرس رفتيم و اين عمليات هم پايان يافت

حالا تجسم كنيدكه اگرآن تسليحات به دست گروه هاي تروريست در عراق مي افتاد چه جناياتي رابا آن ها انجام مي دادند و چقدر مردم بي گناه به خاك و خون كشيده مي شدندو چه بسا فجاياي سامرا و حرم مطهر كربلا و بمب گذاري هاي خياباني بار ديگر اتفاق مي افتاد

از اينكه وسيله اي بودم براي انهدام اين سفينه شيطاني، خدا را شاكرم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 16:25  توسط سید سعید   | 

 

فرصت برای آپ نداشتم لذا یک عکس یادگاری گذاشتم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:6  توسط سید سعید   | 

بازگشت

 

من آمدم بی ترانه رفتم با خیال ترانه ماندم و بی ترانه برگشتم

چند روزی ایران نبودم اگر نتوانستم جواب پیغامهایتان را بدهم مرا ببخشید

حالا آمده ام هستم و به قول ترانه زنده ام و هنوز نفس می کشم

جائی بودم که   نمی گم جاتون خالی

آخه روزها از شدت گرما مغز تو سر آدم جوش می اومدو شبها سرما تا مغر استخوان را می سوزاند

 اما چه گذشت  بماند یا بگویم ؟ ؟ ؟

بماند برای بعد اما همین قدر که بی قرار بودم

آمدم به قول شما آپ کرده باشم

ترانه ام منتظر است باید تماس بگیرم

عطش صدایش را دارم

خیلی  .       .        .          .                     .                                     .                                          .

این مطلب را هم اضافه می کنم که دست خالی نیامده باشم

 

  ! زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی.

هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد، لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم میدهد.

لحظه یی ست متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کرده است.

لحظه یی ست اندوه بار و توان فرسا.

. من ایمان دارم که عشق، تنها تعلق است. عشق، وابستگی ست.

انحلال کامل فردیت است در جمع. عشق، مجموع تخیلات یک بیمار نیست.

آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند، اندیشه پایان آن جدایی ست.

زندگی تنهایی را نفی می کند، و عشق، بارورترین تمام میوه های زندگی ست.

بیاموز که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه های کینه توز،

از میان لحظه های سلطه دیگران بگذرانی. امروز، برای من، روز خوبی نیست؛

 روز بد تنهایی ست. اینجا را غباری گرفته است.

پنجره ها نمی خندند و آب نمی جوشد

و بوی مستی آفرین تن تو در این اتاق پیچیده است.

یاد تو هر لحظه با من است؛ اما یاد، انسان را بیمار می کند.

 مگذار که خالی روزها و سنگینی شبها در اعماق من جایی از یاد نرفتنی، باز کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 21:45  توسط سید سعید   | 

 

به  یاد  چریک عاشق  شهید مصطفی چمران

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 15:57  توسط سید سعید   | 

 

عزیزانم چند روز پیش ترانه را بردم فرودگاه تهران و از آنجا راهی اسپانیا کردم .اصلا نمی خواست بره اما راستش من اصرار کردم.آخه خیلی زحمت کشیده و نمی خواستم زحماتش بی نتیجه باشه و تحصیلاتش نیمه تمام بماند . 

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان تا ترانه پیشم بود خودمو نگه داشته بودم ولی به زور

 نمی تونستم تجسم کنم که ترانه ،  نامزدم ، مدتی از کنارم بره و من نبینمش

بچه ها می خوام یک اعترافی بکنم ، 

من می دونستم که ترانه را دوست دارم

عاشقش هستم 

اما آنروز در فرودگاه تهران لحظه ای که سرش را در سینه ام فشرد و با گریه خداحافظی کرد و رفت

تازه فهمیدم که چقدر دیوانه اش هستم چقدر دوستش داشتم و خودم نمی دانستم ، یا نمی دانم شاید این اعجاز خطبه عقد است که اینطور وابسته می کند

بعد از ترانه خیلی دلم گرفت :  هواپیمایش از زمین کنده شد و به آسمان رفت . و من نگاه کردم تا جائیکه رد پروازش  از مقابل چشمانم ناپدید شد

 

ترانه :  اگه خودت این نوشته های منو می خونی : بدان که احساس غریب تنهائی را درک می کنم

نگو که در غربتی  

بدان که من در وطن هستم   اما تو که نیستی  من هم غریبه ام

بدان که برای دیدنت  برای برگشتنت لحظه شماری می کنم

منتظر همانروزی هستم که برگردی و دوباره صورتت رابر سینه ام بفشاری

من هم امشب راهی سفرم :

دارم به یک ماموریت اعزام می شم . 

شاید آنجا :  در ماموریت بتوانم غم نبودنت را راحت تر تحمل  کنم

برای من هم دعا کنید

برای ترانه ام دعا کنید

برای ما دعا کنید

مسلمانان ؟

برای همدیگر

برای مسلمانان      بسیار دعا کنید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 16:22  توسط سید سعید   | 

کنار باختری رود اردن  دوازدهم خرداد ۱۳۸۵

جنوب   زاگرب .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 20:53  توسط سید سعید   | 

 

سبکبالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
سواران لحظه ای تمکین تکردند
ترحم بر من مسکین نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند
فغانها کردند و برنگشتند
اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان این چه سودا بود با من؟
رفیقان رسم همدردی کجا رفت؟
جوانمردان جوانمردی کجا رفت؟
مرا این پشت مگذارید بی پا
گناهم چیست پایم بود در خواب
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر غبض و بسط روح بودم
در باغ شهادت را نبندید
یه ما بیچارگان زانسو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:23  توسط سید سعید   | 

 

خدای من . 

 به نام تو

و به نام یگانگی ات .

به نام ابدیتت

 به نام احدیتت

نهادم پای   در عشقی  که   بر عشاق   سر   باشم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:35  توسط سید سعید   | 

 

یکبار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد

 

 

پس نگو :   نگو که رویای  دور از دسترس  خوش  نیست

 

قبول ندارم

 

گرچه به ظاهر جسم خسته است

 

اما دل دریائی است

 

تاب و توانش بیشتر از اینهاست

 

 دوستت دارم       و تاوان آن هرچه می خواهد  باشد

 

دوست خواهم داشت بیشتر از دیروز

 

باکی ندارم از هیچکس و هر کس

 

 که ترا دارم

 

  

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 11:27  توسط سید سعید   | 

 

 

امروز می خوام براتون یک خاطره بگم :

یکی از صدها خاطره ای که مرا در زندگی با خود همراه می برد . شاید خیلی ها باشند و بگن که زندگی با خاطرات خوب نیست اما اگه خاطرات منو از من بگیرند من چیزی درونم ندارم

نمی دونم منو  چه کسانی و چقدر می شناسین شاید قبلا گفته باشم ، مهندسی الکترونیک دارم و رشته تحصیلی من اینه اما گویا با تنها چیزی که کمتر رفیق بودم همین الکترونیک بود

 از وقتی که دوران بچگیم تموم شد متوجه شدم که دارم دوره های سخت و سنگین  چریکی و رزمی  را پشت سر می گذارم  از ۱۲ سال پیش تا حالا که 30 سال دارم با خون و خاک و جنگ و سلاح پابه پا همراه بودم  و باهاشون زیسته ام

 اولش ازاون زمانی که به عنوان یک داوطلب توی جنگ بوسنی با صرب ها جنگیدم شروع شده

خیلی ها  بودن که بهم می گفتن مزدور ،  مزدوری که برای پول می جنگم اما  راستش این نیست

خدا سایه حاج آقا اسدی رو از بالا سرم کم نکنه ،  که ایشون بهم یاد دادن  به خاطرچی و چرا بجنگم برای ایمانم برای هدفم  برای شرفم و در یک کلام برای خدا و مسلمانان

۱۲ام  دسامبر سال   ۱۹۹۴بود   

یک روز  قرار بود وارد شهر نسبتا کوچکی بشویم که تو دست صرب ها بود من  هم طبق طرح از پیش طراحی شده به همراه یک گروهان  تیم کماندو  از داخل جنگلی می گذشتیم  که میشه گفت بیراهه یا میانبر شهر بود گروهان های   ۰۸۲   و   ۰۲۷  کلاسیک بوسنی  هم در جنگل مستقر شدند تا به محض شکستن دیوار دفاعی صربها این دو گروهان وارد  شهر شوند و کنترل را در دست بگیرند .

به هر شکلی بود وارد شهر شدیم و خواب ناز صربها با صدای مسلسلهای کوچک   mp - 5  و  کلاش های  AK - 47   روسی   در هم ریخت  ماموریت به خوبی پیش می رفت و هنوز ساعتی نگذشته بود  که صربها را  حداقل از ۴۰ ٪ شهر عقب رانده بودیم 

من به همراه  ۵  نفر از زاویه غربی میدان کوچی درحال ورود  به خیابانی بودیم 

  آرام داشتم به اطراف سرک می کشیدم متوجه شدم گویا سنگها یا اشیائی در ابتدای خیابان چیده اند که به نظرم  کمی غیر طبیعی بود . بار دوم که از میان آجر های دیوار  بیشتر دقت کردم :  خدای من ! 

دهها    سر  بریده بود نزدیکتر که شدیم  دیوانه شدم 

 دها سر ،   

سر کودکان خردسال

ِ صربها سر کودکان را بریده و در سر راه ما گذاشته بودند تا روحیه نیروهای مهاجم را تضعیف کنند بدون مبالغه بگویم  هر شش نفرمان گریه کردیم  من در طول یک ماهی که در بوسنی بودم صحنه های بسیار خشنی دیده بودم اما این صحنه وحشتناک بود 

  نهایت بی رحمی   

 انتهای درندگی صربها  

اما

دژخیمی در انتظار  این لحظه بود

صدای  تک تیری ما را به خود آورد و هر یک به گوشه ای پریدیم وسنگر گرفتیم تا سرم را برگرداندم امیر را دیدم  که کنار خیابان افتاده بود 

بد جوری خون ازش می رفت و داشت خودشو می کشید کنار..

 ( امیر دوستم بود از بچگی با هم همبازی بودیم وباهم ورزش کرده بودیم در تمام دوره ها همراه هم بودیم با هم اعزام شده بودیم  بیشتر از برادرم میشناختمش و دوستش داشتم ) دیگر  نتونستم بمانم هر طوری بود خودمو به نزدیکی امیر رساندم  گوشه لباسش را گرفتم و از تیر رس  بیرونش آوردم  

تک تیر انداز صرب گردنش را هدف قرار داده بود خون شدیدی از گردنش می رفت با پوشش آتش بچه ها فرصت کردم امیر را دوشم بگیرم و از مهلکه بیرون بیاورم و به طرف عقب برگردم .

 امیر روی دوشم بود خون گرمش  تمام شانه ام را خیس کرده بود  سرش کنار صورتم بود هی مدام می خواست حرف بزند . نه داشت حرف می زد . داشت از یه چیزی بهم می گفت

 اما گریه امان نمی داد چیزی بفهمم تمام سعی ام این بود که برسانمش عقب

متوجه که شدم . می گفت سعید منو بذار زمین داشت قسمم می داد داشت التماس می کرد

گذاشتمش زمین سرشو گرفته بودم روی زانوم چشام پر از اشک بود و صورت امیر پر از خون چیزی از چهره او پیدا نبود

 با آستین یک دستم صورت امیر رو پاک می کردم و بادست دیگرم اشکامو که یکریز داشت پائین می اومد 

به هر  زور  و زحمتی بود داشت حرف می زد  هنجره اش پاره شده بود و صدایش نافهوم بود 

بهم گفت سید یه کاری برام بکن .  گفت قول بده .  

بلافاصله گفتم باشه امیر جان بگو هر چی بخوای می کنم هر چی بخوای هر چی بگی ولی تو هم قول بده مقاومت کنی و نمیری

 وگفت :

سعید قول بده    قول بده و   همینطور با هنجره پاره شده اش چند بار این حرف و زد

 لرزید و  

امیر   شهید   شد

نمی دونستم چیکار کنم  

فریاد می زدم  گریه می کردم سر جنازه امیر داشتم التماسش می کردم

زخم گردنشو بوسیدم

التماس می کردم امیر جانم برگرد من حالا چیکار کنم به مادرت چی بگم

بگم  با امیر رفتم و تنها برگشتم بگم امیر چه شد امیر باهام حرف بزن

ولی امیر دیگه رفته بود ومن بودم و صدایم و فریادم  و جنگلی سرد   با پیکر بیجان امیر و گریه های  کم جان من

امیر وقتی شهید شد فقط ۱۹ سال داشت و  دانشجوی ترم اول رشته فیزیک بود .

حالا از اون روز، سالها گذشته اما هنوز هم عطر و گرمی خون امیر  را  را در صورتم حس می کنم .  

برای شادی ارواح پاک شهدا          صلوات

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 20:21  توسط سید سعید   | 

یادی از . . .

 

یادمه ، یادم می اد اون شبی که 

دوتا چشم به رنگ عسل،  داشت توی اون سیاهی شب می درخشید

یادمه چه شبها که مردم خوابیده بودند، من و تو  مشق شب می کردیم

شبیهائیکه عظمتشان را هیچ کس نخواهد فهمید جز خدای من و تو

شبهائیکه به عرش می رسیدیم

شبهائیکه باهم می گفتیم  اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِي الذُّنُوبَ الَّتي تُغَيِّـرُ النِّعَمَ، اَللّـهُمَّ اغْفِرْ لي الذُّنُوبَ الَّتي تَحْبِسُ الدُّعاءَ،

عجبا  که  آن شبها رفتند و اما از یادمان نخواهد رفت

یادمه 

یادمه روزی که می رفتم اون سفرصبح زود بود خورشید تازه طلوع کرده بود  تابستان بود

یادمه قبل از سفر اومدم خونتون

یادمه  منو از زیر قرآن رد کردی

یادمه وقتی از زیر قرآن که گذشتم و نگاه کردم دو چشم پر دیدم که التماس می کرد نرو

یادمه بهم گفتی . سید نرو !   آروم گفتی ! آروم نجواکردی  دوباره با گلوی بغض گرفته گفتی سید  نرو

یادمه نتونستم ! دیگه نگاهت کردم که اگه بیشتر تو چشات  غرق می شدم موندنی می شدم

و یادمه فهمیدم تو سینه ات فریاد زدی سید نرو  نرو  نرو نرو نرو

پدرت منو محکم توی سینه خودش فشرد  منو بوسید

یادمه پیشونی منو  که می بوسید داشت گریه می کرد اونم آروم آروم گریه می کرد که کسی نبینه  

ولی باید می رفتم .

یادته توی  دستت کاسه  آب بود  که توش   گلبرگهای یاس  ریخته بودی

یادمه که دیدم چقدر سنگین، بغض گلوتو گرفته بود 

 من برای اینکه  بخندونمت  گفتم . :  :  : ؟  آوردی  پشت سرم کوزه بشکنی که دیگه بر نرگردم

و تو    بغضت ترکید    بابات   رفت    کمی دورتر

من رفتم   و تصویری یادمه که از آئینه کوچیک ماشین نگاهت کردم .

اونجا بودی و رد رفتن منو  نگاه می کردی

من رفتم و تو برایم دعا کردی

از نور ستاره هائی که شبهای کویر را روشن می کرد می فهمیدم که برایم دعا می خوانی

هیچ وقت بهت نگفتم که اون شبهای کویری به پشت روی ریگها میخوابیدم 

دستامو زیر سرم حلقه می کردم

وسط رمل ها

آسمون رو نگاه می کردم ، به تو فکر می کردم ، 

 اونجا نبودی که ببینی من آن شبها با رملها

چه می گفتم و آنها با من چه نجوا می کردند

 نبودی که ببینی تنها نوازشگر انگشتانم سلاحی بود

که برای نابود کردن ساخته شده

من آنشب ها ساعتها به تو فکر می کردم

و حرفهائی را در سینه ام انبار می کردم که روزی به تو بگویم

و اکنون سینه ای دارم پر از گفتن

من بار ها رفتم  و باز گشتم

تو تحمل کردی تو  ساختی ولی

توکه رفتی ...

 

گفتم تا ببینمت   همه سینه ام  را خواهم شکافت تا برایت بگویم

می خواهم  بگویم

شاید سخنانم سالها طول بکشد اما خواهم گفت

ولی ،   حالا که آمده ای لبانم قدرت تکلم ندارند و  

و

می دانم که تو همه چیز را در یک لحظه از چشمانم خواهی خواند

تو که خود گل یاسی و زیباترانه ام  و بهانه زنده بودنم  

آمده ای ؟    خوش آمدی .   به خانه خوش آمدی مقدمت مبارک  دل ودیده روشن

خانه آباد

این ویرانه ماه هاست که  در انتظارت است

که بیائی

 که ببینم

 که بگویم

که بشنوی

که بدانی که میدانم

اما .. ..  ..    ..      ..        ..

من ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 13:56  توسط سید سعید   | 

 

در متن وبلاگ ترانه( غریبانه ) بیتی بود از مرحوم آقاسی که چشمامو پر کرد وبا خودم کلی زمزمه کردم گریه کردم دیدم  حیفه شما بی نصیب باشین از این شعری که مرحوم آقاسی در شان آقا امام زمان (عج) نوشته. و نیر این مطلب هم هست که همه ما منتظران مهدی هستیم و هر آنکس که در انتظار غیرش باشد خاکی است و زمینی و عشقی که از آن با آن می چشد نمیگذارد آدمی شیرینی عشق رو که همان عشق به یگانه معبود هستی  ذات احدیت الهی است باز می دارد .

 خبر آمد خبری در راه است                    سر خوش آن دل که از آن آگاه است

 شاید این جمعه بیاید شاید                      پرده از چهره گشاید شاید

 دست افشان پای کوبان می روم             بر در سلطان خوبان می روم

 میروم بار دگر مستم کند                         بی سر و بی پا وبی دستم کند

 

       ای نگهت خواستگه آفتاب                 بر من ظلمت زده یک شب بتاب

        پرده بیانداز ز چشم ترم                              تابتوانم به رخت بنگرم

       ای نفست یار و مددکار ما                         کی و کجا وعده دیدار  ما

 

         دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد  .  .   .  .  .  .  .  .  .  .

            

ای زلیخا

      ای زلیخا  دست از دامان یوسف باز دار

               آقا جون به خوبا سر می زنی . اصلا همون بد آقا،  ما همه مون بد به حق خوبا  آقای من،  مگه بدا دل ندارن،  همه که بد نیستن آقای من ما همینطوری خاطر خواه نشدیم می خواستی ما رو خاطر خوات نمی کردی قربونت برم  مارو خاطر خوات کردی رفتی پشت پرده   یه نظر   فقط یه نظر     خوبیم   بدیم    به پات نوشته شدیم آقا   

ببوسم خاک پاک جمکران را                     تجلی خانه پیغمبران را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 18:54  توسط سید سعید   | 

 

منت خدایم را که توفیق داد اکنون  دستانم را به حرکت در آورم

و سپاس هم اورا که توانائی اندیشیدن را به من داد

و  شکر که بینائی به من بخشید .تا بیابم

و

سپاس خدایم را که دانستن را از او دارم و

علمم داد تا بدانم 

و حمد اورا که مقدر کرد تا آنچه دارم را با دیگران تقسیم کنم

وثنای خدایم را که  مرا از بندگان خود قرار داد

 نه در بند و  نه  بنده ابلیس

اسمم سعید است . اکثرا بنام سید منو صدا می زنند . امروز شنبه   ۱۰ تیر ماه سال هشتاد و پنج این وبلاگ را ایجاد کرده ام تا لحظه هائی از زیستنم را با انسانها تقسیم کنم شاید لحظه هایی سر شار از شادی و شعف و شاید  لحظاتی پر از غم . مخلص کلام اینکه خوشحالم که با من هستید .

 هر کی می خواد همراهیم کنه بگه  یاعلی

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 16:36  توسط سید سعید   |